X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

یک روز عجیب ...

امروز اتفاقات عجیبی افتاد، یه چیزای که همچین خودم هم موندم.


دیشب درست حسابی نخوابیدم برای اینکه این دندون عقل احمق یادش افتاده در بیاد... 

واقعا که به جای عقل باید اسم احمق بهش میدادن.


دم صبح دردش افتاد و خوابم برد ولی دیگه وقت بیدار شدن بود برای رفتن سرکار. ولی امان از اینکه پام رو گذاشتم سرکار دردش دوباره شروع شد تقریبا دیگه در حال داد و جیغ بودم که مظهر بایه کرم بیحسی دندان امد. چشمتون روز بد نبینه که رفته قوی ترین نشون رو گرفته بود همینکه گذاشتم روی لثه ام تمام فک و زبونم سر شد. دیگه اختیار ازش نداشتم نمیتونستم زبون و فکم رو تکون بدم حالا خنده دارش این بود که برام ناهار  هم اورده بود... 


یه جورایی داشتم می خوردم که تلفنم زنگید و دوستی که تقریبا یک ماهی بود ازش بیخبر بودم  بهم زنگ زد (به علت مشکلاتی ترجیح دادیم که دیگه با هم رابطه ای نداشته باشیم). میخواست همدیگر رو ببینیم، من تو راه خونه و تو مترو بودم گفتم باشه و رفتم به کافی شاپ نزدیک خونه و باورم نمیشد همچین بغلم کرد و خیلی عادی برخورد کرد که انگار همین دیروز با هم بودیم !!!

بعدش گفت بیا بریم خونم 


نقشه کشید بریم باشگاه چون دوشنبه ساعت ۷ عصر کلاس یوگا هست. گفتم باشه. ولی جالب همچین باهم حرف زدیم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده بوده. ولی خدای خوش گذشت. تفریبا ۳ ساعت با هم تو باشگاه بودیم. احساس خوبی بود واقعیتش دلم براش تنگ شده بود.

ولی خیلی دلم میخواست واقعا در مورد قبل حرف میزدیم ولی شاید یه شرایط بهتر، یا شاید فقط باید فراموشش میکردم.

وفتی رسیدم خونه بهم مسیج داد که مرسی برای امروز و خیلی بهش خوشگذشت و فردا میبینمت...



یه چیزی رو امروز فهمیدم که اگر کسی از زندگیت میره بیرون یه دلیلی داره و اگر برگرده جای خوشحالی داره ولی خیلی باید حواست جمع تر از قبل باشه...



حالا بی خیال که دندون در دوباره شروع شده... آی...

[ دوشنبه 15 خرداد 1391 ] [ 21:41 ] [ دور افتاده... ] [ 3 نظر | چاپ ]