X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

!!!

یوقتای نمی دونی چی بگی، چی کار کنی....

خصوصا وقتی کاری نکردی و چیزی نگفتی و حالا باید جواب پس بدی. وقتی حرفت رو باور نمیکنه و تو ذهنش فقط و فقط حرف خودش منطقی، چی بگم...

داشتم روز خوبی رو طی میکردم، دوستم اومده بود برای ناهار و همه چیز خوب بود ولی همین که اونا رفتن جهنم من شروع شد...

یه جورایی خفه خون گرفتم، دارم توی خودم جیغ میکشم و گریه میکنم... ای کاش شجاعت داشتم و میرختمش بیرون، البته نکه نداشته باشم دارم ولی همه چی بدتر میشه پس فقط ساکت می مونم و سعی میکنم خودم رو اروم کنم....

باز هم با این همه ذهنم رو درگیر می کنم با اون ۲ ساعت خوبی که با دوستم داشتم ...



و امروز نیز بگذرد... 

[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 17:59 ] [ دور افتاده... ] [ 1 نظر | چاپ ]