X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

این حس خیلی بدیه ...

دارم با خودم میجنگم که بتونم بشم مثل اون روزا، ولی نمیدونم چرا نمیشه.


قبل از دیدنش یا حرف زدن باهاش به خودم میگم باید از این ماجرا بگذرم و بیخیال بشم و اهمیت ندم ولی همین که میبینمش یا باهاش صحبت میکنم یه هوی یادم میره ساکت میشم و بی اهمیت بهش. من چه مرگمه. اه پریسا حالم رو بهم زدی هیچ وقت اینطوری بی منطق ندیده بودمت همیشه از کنار همه چی راحت رد میشی چه مرگته تو...


وای خدا انقدر حس بدی تومه که نمتونم بگم. دیگه حرف زدنمون داره به سکوت میکشه همچین که هیچی برای گفتن نداریم و اون هم چاره ای جوز گذاشتن گوشی تلفن نداره. دیگه دارم شورش رو در میارم. یه جوری باید افسار این اسب رو دوباره به دست بگیرم. وای که میخوام جیغ بکشم از اون بنفشاش. هر چند که تو اون چند روز تنهایی دلم کشیدم ولی تو سکوت. اینبار از دست خودم نه اون...


این بار سعی کردم کار احمقانه ای نکنم و خودم رو کنترل کنم که ماجرا بدتر نشه ولی انگار این کنترل داره از داخل خوردم میکنم. حس میکنم دارم تیکه تیکه میشم... من اون پریسای که میشناختم نیستم... 


چرا؟؟؟!!!!!!!!!!!



پی نوشت:


بیچاره مظهر داره سعی میکنم تو این ماجرا دخالتی نکنه و بهم فرصت بده ولی فکر کنم اونم از این بهمریختگی من خبر داره و هی محبت میکنم بلکه آروم بشم. یکی نیست بگه آخه طفلک من تو چرا داری تلاش میکنم تو که هیچ جای این قصه نیستی... 


[ سه‌شنبه 3 مرداد 1391 ] [ 07:31 ] [ دور افتاده... ] [ 0 نظر | چاپ ]