X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

خوش شانس ...

امروز یه اتفاق زیبا و خیلی احساس افتاد...


ساعت ۶:۲۰ دقیقه بود که تو مترو بودم و اولین ایستگاه ایستاد یه دختر جوانی اومد تو قطار و نشست جلوی من یکدفعه جیغ کشان پرید رو یه پسر جوانی که انطرف تر نشسته بود، همه همینطور بر و بر به این دوتا نگاه میکردن بعد از جیغ کشان و بغل و ماچ بازی دختر گفت: داداشی دلم برات خیلی تنگ شده بود. وای چقدر زیباست اول صبح تصادفی با برادرت همسفر بشی...


یک آن خودم و پوریا به ذهنم رسید، اتفاقا دیشب داشتم باهاش تلفنی صحبت میکردم و ازم پرسید کی برمیگردی دلم برات تنگ شده نامرد، اینقدر شوهر ذلیل نباش و بیا، آخه دلم تنگ شده شبونه بزنیم بریم بام تهران هایدا خوری. منم مسخرش کردم خاک عالم بر سرت هنوز مثل ۲۰ سالگیتی پیرمرد زن داری آدم شو ...


وسط حرفامون یاد آور قول من شد که تو فرودگاه موقع خداحافظی قول داده بودم که زود برمیگردم، و حالا ۷ سال از اون قول گذشته. خیلی خجالت کشیدم از بد قولی خودم...


وقتی این خواهر و برادر رو تو مترو دیدم بی اختیار اشکم سرازیر شد و یاد آخرین لحظه تو فرودگاه خودم و پوریا افتادم که بی صدا گریه میکردیم تو بغل هم ، من و بوسید و گفت: هر جا که هستی نگران پشت سرت نباش، نگاه من پشتت. طفلک همیشه پشتم بوده، یه وقتا راننده شخصی ببره و بیاره و دنبال کارای من خصوصا اون اواخر قبل از اومدنم از تهران...


وای که چقدر حس نبودنش رو میکنم امروز، وقتی رسیدم سرکار به مظهر زنگ زدم و گفتم دلم میخواد برگردم تهران، دلم برای پوریا تنگ شده. خندش گرفت گفت: عجب خوش شانسی پوریا...





[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 09:02 ] [ دور افتاده... ] [ 4 نظر | چاپ ]