X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

مرخصی از زندگی...

تا حالا شندیده بودین مرخصی از زندگی!!!


یه حالی میده که نگو...

البته جریان از این قرار که آقای همسر برای یه سری کارها ۱۱ روز خونه نیست که ایشاالله سلامت و خوش باشه، اینجاست که من یه مرخصی حسابی ۱۱ روزه از زندگی مشترک گرفتم و دارم حسابی خوش میگذرونم. البته فراموش نشه که باید هر روز صبح بیام سرکار ولی بعدش تقریبا دارم هر روز یه دوستم رو که یه مدت ندیدم میبینم وغذاهای رو که دوست دارم میخورم خصوصا چیزای رو همسر محترم دوست نداره و من نمیتونم به خاطر اون خیلی بخورمشون،برنامه های آشپزی رو که خیلی بهشون علاقه دارم رو میبینم و ...


خلاصه دارم یه صفای اساسی میکنم. جالب اینجاست که مامانم زنگ زده دیشب و میگه بابات داره میره مسافرت کاری منم اومد خونه خواهرم، دختر خالم میخندید به ما که مادر و دختر دارید حال میکنین...


خیلی از این مرخصی خوشحالم چون وقتی آقای همسر برگردن حسابی دلم براش تنگ شده.


یه وقتای فاصله خوبه یادت میاره که شریک زندگیت چقدر تو زندگیت مهمه چقدر دوستش داری...


حالا پیش خودمون باشه، دلم براش تنگ شده. یه کوچولو...

[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 07:53 ] [ دور افتاده... ] [ 8 نظر | چاپ ]