X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

پایبندی...

تا حالا شده یه چیزی رو بپذیرید به خاطر کسی ولی نتونید پایبند بمونید؟


مثلا حاضر بشید یه چیزی که یه جورایی جز هویتونه رو با یه چیزی دیگه فقط به خاطر زندگیتون عوض کنید، و خیلی هم دلتون بخواد باورش کنید و بهش پایبند باشید ولی نتونید، چراشم خودتون ندونید؟؟؟


من یه چیزی از هویتم رو به خواسته اون عوض کردم و بهش قول دادم پایبندش میمونم یه مدت ۴ سالی هم بودم بعد بدون هیچ دلیلی یکدفعه ولش کردم و اصلا دیگه نمیخوام بهش فکر کنم. اون ته تهای قلبم هنوز یه باورهایی هست ولی اینکه بازم جدا دنباله روش باشم نیستم و خودم هم نمیدونم چرا؟


یه وقتای فکر میکنم اگه بخوام دوباره انجامش بدم شاید بازم زود دلم رو بزنه و بیخیالش بشم. ای کاش این حرف دلم رو باور میکرد، هر بار که سر این ماجرا با هم صحبت میکنیم میگه میخوام باورت کنم ولی نمیتونم وقتی باور میکنم که ببینم که واقعا با جون و دل پایبندش باشم...

حق داره، درستش هم همینه. ولی من ...


اصلا پایبندی یعنی چی؟ چطور میشه ثابت کرد پایبندی؟ من که همیشه فکر میکردم یعنی اینکه همیشه سر حرفمون باشیم و وقتی که پای عمل رسید پس نکشیم. چمیدونم مثل رفاقت، دوستی، معرفت...


نظر شماها چیه؟ کی میدونه پایبند بودن یعنی چی؟ چیکار باید بکنیم که به خودمون ثابت بشه پایبندیم؟




پی نوشت:

خدایا بهم قدرت بده که بتونم پای حرف وایسام، واقعا میخوام که شادی رو ته چشاش بخونم...

 

[ جمعه 10 آبان 1392 ] [ 13:58 ] [ دور افتاده... ] [ 2 نظر | چاپ ]