X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

دور، نزدیک، حیران...

گاهی اوقات فکر میکنی یک ماه ونیم!!!

وای خدایی من خیلیه نمیتونم صبر کنم و چطوری میتونم این زمان رو تنها و چشم به در بمونم، ولی یکهو میبینی که فقط هفت روز مونده و این تاریخ چقدر نزدیکه...

تازه حسی میکنی که قلبی که فکر میکردی رفته هزاران هزار کیلومتر دورتر دوباره داره نزدیکت میشه، به فاصله کمتر از هفت روز. ای خدا این هفت روز رو هم به همون سرعتی که یک ماه و اندی رو گذروندی، بگذرون. دیگه دلم طاقتش داره طاق میشه و چشمم از بی خوابی قرمزتر از قبل و روحم ناآرومتر...



پی نوشت:

چی شد من باید شرایطشون رو درک کنم و به بی اعتنایی و بی ادبیشون رو یه مفهوم منطقی بدم ولی اینکه سرکارم و نمیتونم جواب تلفن رو بدم براشون غیرقابل درکه!!!

عجب دنیایی هستن این موجودات دو پا...

[ دوشنبه 20 آبان 1392 ] [ 17:07 ] [ دور افتاده... ] [ 2 نظر | چاپ ]