X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

ساده رنگ...

آسمان آبی تر

آب آبی تر


من  در ایوانم رعنا سر حوض

رخت می شوید رعنا

برگ ها می ریزند


مادرم صبحی می گفت:

موسم دلگیری است


من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست

زن همسایه در پنجره اش تور می بافد میخواند


من ودا می خوانم گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری


آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند


من اناری را میکنم دانه به دل می گویم

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود


می پرد در چشمم آب انار،

اشک می ریزم

مادرم میخندد

رعنا هم...


سهراب سپهری... حجم سبز







[ سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ] [ 13:29 ] [ دور افتاده... ] [ 1 نظر | چاپ ]