X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

من... ، تو...

فراموش میکنم خود را،

تا که من، ما شویم...


بشکن من را،

تا که تو، تو شوی...


آن که تو می آرامی با او،

روح من است...


آن که تو پا مینهی بر او،

زن است...





پی نوشت:


چقدر داره حالم از این قصه تکراری زندگی بهم میخوره، هفته پیش من میباریدم از غصه ای که امروز او میبارد...


تا کی باید به هم دلداری بدیم...


حقیقت تلخ زن بودن...



[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 16:58 ] [ دور افتاده... ] [ 1 نظر | چاپ ]