X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

سبزی پاکن...

میدونین از یه چیز تو زندگیم متنفرم اونم دروغگویی،

کسایی که چیزی برای گفتن ندارن و میشنن انقدر فکر میکنن که چطوری تلافی گندی که زدن رو دربیارن و می افتن به قصه سازی  و خلاص یه دورغی سرهم میکنن و اسمش روهم میزارن شوخی...

این دسته ادما ترسو و بزدلن، انقدر از انسانیت دورن که با حیوان بی اقتدار برابرا...


یادمه قدیما تو کوچه بن بست مادر بزرگم ، زنای همسایه جمع میشدن و کیلو کیلو سبزی میرختن ته کوچه و میشستن به پاک کردن و از در و دیوار و همسایه  و بچه ها و ابا و اجداد غیبت میکردن... بعدش هم یه قصه دیگه از ماجرا تو خونه هر گی به پا بود.

خدا بیامورزه آقاجون رو بهشون میگفت سبزی پاکن، نه به خاطر پاک کردن سبزی دورهمی به خاطر اینکه میگفت ابرو و زندگی رنگش سبزه این ادمای بی کار سبزی زندگی مردم رو پاک مکنن. بعد یه صحرایی میسازن که حتی خودشون وجود نمیکنن پاتوش بزارن، یعنی حتی روشون نمیشه عضرخوای کنن و خودشون رو نشون بدن...





 پی نوشت:


انقدر بی فکره که جرات عضرخواهی نداره میره  و میشنه یه مشت مضخرف میبافه ، وفکر میکنه من میترسم و هیج وقت باهاش روبه رو نمیکن. اینبار ادب و حیا رو قورت دادم و یه لیوان اب هم روش جلوی همسرش و مظهر همه چی رو تو صورتش گفتم جرات نمیکرد جواب بده باورش نمیشد که من حالش رو گرفته باشم، جلوی همه بهش گفتم اگر چیزی نمیتونی بگی دروغ نگو چون من از ادم دروغ گو بی زارم و دیگه هیچ وقت نمیخوام چشم تو چشمش باشم...


با پر رویی بسیار اسمش رو گذاشته شوخی... سبزی پاک کن...


[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 10:13 ] [ دور افتاده... ] [ 3 نظر | چاپ ]