X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

بی خیالی...

یه مدت میخوام به مغزم مرخصی بدم. 


بزنم به رگ بی خیالی به تنها چیزی که فکر کنم بچه هام و همسرمه.

بی خیال دنیا ، مردم ...

شاید اونهایی که باعث اینهمه درد و رنج  روحی من شدن بعد یه مدت وایسن جلوی آینه و از خودشون بپرسن چه کاردن که من دارم پا رو همه چیم میزارم، چون خودشون هم میدونن که اونها همه چی من هستن.



بگذارد بدود آب،

در جاده رود


شاید پاک کند، 

خاطرات بد را.


[ پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ] [ 08:39 ] [ دور افتاده... ] [ 1 نظر | چاپ ]