X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

حرفهای خوب خوب ...

امروز یه دلی از عذا در اوردم یه دل سیر با دوست جون خوبم بهناز چتیدم...


یک حالی داد، بهناز تنها کسی که از هر چی دلت میخواد میتونی بگی و از چیزای خوب خوب تا چیزای بد بد، مزیتشم به اینکه اول از یک سطح خانواده هستیم  و یه جورایی با سختی بزرگ شدیم و هر دو سعی کردیم خودمون رو به سازیم و شرایط رو برای خودمون بهتر کنیم و به پای خودمون وایسیم.

 داشتیم در مورد اتفاقات اطرافمون میگفتیم و به اینجا رسیدیم که دست خدا صدا داره اونم چه صدایی... وقتی بزنتت همچین میزنه که نفهمی از کجا خوردی...


بعدش یاد دوستان قدیم کردیم که بهناز سرراه بازار اتفاقی دیده بودتش و یه مشت چرند و پرند تحویلش داده بود که خوب از اون بیشتر از اینم انتظار نمیشه داشت.

بعدش داشتیم درمورد روابط همسران صحبت میکردیم آخه تازه داره قاطی مرغای عالم میشه و همچین علفه شیرین شیرینه به دهن بهناز جونم، ولی از یه چیز بهناز خوشم میاد عاقله چشمش بازه بازه خوب میبینه و سعی میکنه منطقی و عادلانه برخورد کنه. یه مواردی رو بهم گوش زد کرد که الان دارم بهش فکر میکنم میبینم ای وروجک راست میگیا... منی که ۶ سال ازدواج کردم خیلی اهمیت ندادم که این دختره الان داره اهمیت میده.. ولی از یه چیزی خوشحالم برعکس اینکه میگن جوانای این دوره نمیفهمن بیان ببینین چه تیز بینایین . 

اصلا این دختر بمب انرژی، وقتی باهاش میچتم یه دنیا شاد میشم...

حیف که نمیتونم تو عروسیش باشم. همیشه ارزو میکردیم که تو عروسی هم این کارو و کنیم و اونکارو کنیم. خوش بهحال نامزد جونش که برای همیشه میتونه با این فرشته روی زمین زندگی کنه.(این یکی یه کمی حسودی بود خوب حق دارم دیگه با بهناز خدایی همیشه خوش میگذره)


ولی با همه اینا براش یه آرزو میکنم کنار عزیزش همیشه در آرامش و شادی قلبی باشه...


بهناز جون بهترین دوست من، دوست دارم 



[ جمعه 2 تیر 1391 ] [ 18:21 ] [ دور افتاده... ] [ 1 نظر | چاپ ]