X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

یه حسی که نمی تونی ازش فرار کنی ...

میپرسید چه حسی؟

میگم: تنهایی...


بر حسب اتقاق که نمخوام در موردش حرف بزنم یه چیزی دست گیرم شد، اون چیزی که ما به عنوان تنهایی ازش میدونیم اصلا واقعیت نداره.

به این نیست که یه گوشه بشینی و ببینی هیچ کسی کنارت نیست، به این نیست که همراهی برای افکارت پیدا نکنی، به این نیست که سر به گردونی و ببینی تو یه کشور غریب کسی تو رو نمیشناسه....


به نظر من تنهایی یه حس که لعنتی تو قلب خونه میکنه و براش مهم نیست چند نفر کنارتن میخواد عزیزترینت باشه یا غریبه یا چقدر سرشناس باشی یا هم عقیده داشته باشی. به اینکه چشم باز میکنی و میبنی تو قلب کسای که فکر میکردی خونه داری ، نداری و شاید هم هیچ وقت نداشتی. یه حس یخی تو سینته، یخی که میتونه فشارت رو انقدر پایین بیاره که حس کنی مرگت همینجا جلوی چشاتت. 


اینجاست که میگی چه فکرای باطل میکردم، مهم نیست چقدر به همه این کره زمین با آدماش اهمیت بدی، می فهمی که هیچی نیستی پوچ پوچ و تو از ذره هوا هم سبک تر تو این بازی. انوقت مثل من میگی لعنت بر خودم باد...

چقدر سخته یادبگیری سنگدل باشی و بی احساس. این دنیای کثیف داره سعی میکنه تمام خوبی ها و محبت ها رو بشوره و ببره، عجب جنگی  تو این قلب یخ زده...


نمی دونم شاید حق با اوناست این من که خیلی احساس میکنم تو قلبشون جا دارم که نباید خودم رو جا کنم و سعی نکنم زیادی تو قلب و دنیای خودم راهشون بدم. مظهر میگه هرچی مهربانتر و احساسی تر، بدبخت تر و شکسته تر، این دنیا خیلی بی رحمه...


می دونین شاید حس تنهایی اذیتم کنه ولی بهتر از حس تنفره، حداقل به یه زخم رو دلم و بازوم ختم نمیشه...



در نهان، به آنان دل می بندیم که دوستمان ندارند،

ودر آشکارا

از آنان که دوستمان دارند غافلیم.

شاید این است دلیل تنهایی ما


*دکتر علی شریعتی*



[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 15:12 ] [ دور افتاده... ] [ 5 نظر | چاپ ]