X
تبلیغات
رایتل

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

هفت رنگ ...

یادمه بچه که بودم مامانم بهم میگفت هر کسی رنگی داره و قشنگ ترین رنگ بی رنگی ولی سخته....!!!

خوب بچه بودم حسابی حالیم نمیشد یعنی چی؟ ولی الان می بینم راست میگه سخته که بی رنگ باشی صاف و زلال باشی مثل آب، بی رنگ و زلال...


تو این یک ماه خیلی خوب نیاوردم هی اتفاقات عجیب و نچندان جالب برام پیش میاد، که بدجوری ذهنم رو درگیر کرده دارم سعی میکنم بسپارمشون به دست فراموشی ولی واقعیت نمیدونم برای اولین باره چرا نمیتونم ببخشم، شاید بهتر باشه بگم نمیتونم رهاش کنم...


شاید خدشه ای که به ذهنم به روحم وارد کرده قابل جبران نیست یا حداقل فعلا نمیتونم با هیچی ترمیمش کنم...

دلم خیلی سوخت، خیلی تلاش کرده بود که بهم ثابت کنم که متاسفه و دلش برام تنگ شده و از کرده پشیمون ولی لعنتی این دل من که هرچی اون التماس کرد به مغز من گفت گوش نکن و آدم حسابش نکن. یه جورایی از خودم در حیرتم این مغز و دل من چه جنگی داشتن دیروز.


ای خدا من چه مرگم شده چرا شدم یه تیکه سنگ انگار نه احساس نه اندیشه هیچی توم نیست خالی شدم خالی تر از هوا، فکر میکنم دارم قاطی رنگای این دنیا میشم شاید هم خیلی تیره. میترسم نمیخوام روحم داره آزار میبینه، خدا جونم کمکم کن بهم قدرت بده که خودم رو پاک کنم و از نو بنویسم. خواهش میکنم...


من بی رنگی رو دوست دارم، می خوام بازم زلال باشم... 


پی نوشت:

* فرقی نداره از نژادی و چه مملکتی و چه تحصیلاتی  و چه فرهنگی باشی، بهمون ثابت کردی که یه احمقی با یه دهن گنده که زیادی باز و بسته میشه و تو مغزت فکر میکنی اونای که ازش میاد بیرون مروارید ولی چیزی که اطرافیانت فهمیدن همش یه مشت پاره سنگه...


* آقا جان ما اگر بگیم از تصمیمون منصرف شدیم دست برمیدارین، بازم خواستیم یه کاری تو زندگیمون بکنیم مزاحمت دنیای شد و دیگران به زحمت افتادن. ( خوبه هنوز تصمیمون اجرای نشده اینه وگرنه چی میشد)


* امان از حسد، انگار ۵۰ ساله پیشه که زن بودنت رو فقط با یه چیز میشه ثابت کرد...



[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 07:35 ] [ دور افتاده... ] [ 3 نظر | چاپ ]