X
تبلیغات
زولا

دور افتاده ...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

من و بارون...

بعد از سالها امروز با یه دوست حرف زدم...


البته الان یه دوسته، یه زمانی خیلی بیشتر از اینها بود برای حداقل ۶ سال. اون موقع ها زیباترین لحظه ها و رابطه دوستی بود که خیلی بیشتر تو قلبامون بود تا توی چشمامون و لبهامون...


یکدفعه قصر زیبای آرزوهامون ریخت روی سرمون همچین که تا یکی دوسال هر دو گیج میزدیم و بلاخره من کم آوردم و دیگه نمیتونستم تو اون برزخ طاقت بیارم و تصمیم به رفتن گرفتم ولی خبر نداشتم دست تقدیر یکدفعه پرتم میکنه این گوشه دنیا و حتی تا دیروز فکر میکردم که دیگه هیچ وقت نمی بینمش یا هیچ وقت ازش خبری نمیشنوم...


ولی این دنیا کوچیکتر از اونی که فکرش رو میکنیم.

یکدفعه امروز تو دنیای عجیب و مرموز مجازی میبنی اونی که فکرش رو نمیکردی داری میبنی و باهاش حرف زدی، می بینه که تو یک گوشه دنیای که دستت ازش کوتاه گیر کرده و اون هم اشتباه گذشته رو دوباره تکرار کرده و اینبار دیگه راه برگشتی نداره. بی اختیار تمام اون دوران جلوی چشمات مثل فیلم رد میشه تمام اون شادی و انرژی و احساس. انوقت که مثل من دلت میخواد بری تو آب این اقیانوس و به اون موجها بگی خواهش میکنم بشور تمام خاطرات رو ببر.


چون هنوز بعد از این سالها یادش هم بهمم میریزه و دیگه دلم نمی خواد به اون روزا برگردم مخصوصا که حالا یه کسی صاحب قلب و روحمه. هیچ وقت به قلبم خیانت نمیکنم...


ای که لعنت به هر کسی که گفت اولین هیچ وقت فراموش نمیشه، چرا درست گفته؟؟؟

حالا این منم که زیر بارون دلم تو کوچه های خاطراتم پرسه میزنم...

اینبار نه به خاطر چراها. اینبار به این خاطر که اگر حرفهای قلبم رو زده بودم شاید امروز اینقدر بهم نمیریختم و شاید هم شاهد سردرگمی اون نبودم....




رفتم که شاید رفتنم فکرت رو کمتر بکنه،

نبودنم کنار تو  حالتو بهتر بکنه.


لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود،

احساس من فرق داشت باتو دوست داشتنت خالی نبود.


بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون،

چشمام خیر به نور چراغ تو خیابون.


خاطرات گذشته منو میکشه آروم،

چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون.



[ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 14:04 ] [ دور افتاده... ] [ 1 نظر | چاپ ]